1سال+2ماه+2هفته
دلم نیومد امشب بدون گذاشتن این پست بخوابم... 1سال و دو ماه و دو هفته ی مامان، یک سال و2ماه و 2 هفتگیت مبارک... این روزا خیلی قشنگ می گذرن... امشب یه شیرین کاریه ناز داشتی، مهر نماز خوندن بابا رو برداشتی(از این مهر بزرگاست که خیلی سنگینن و ضخامت زیادی دارن) شروع کردی به نماز خوندن، جای سجده دراز می کشیدی و پیشونیتو میذاشتی رو مهر...لبهاتم مرتب بازو بسته می کردی... دلمون ضعف رفت... نمازت قبول عزیزم... التماس دعا مامان... ...
نویسنده :
ندا
1:03
پــــــــــــــــــــــــــــویا
کار ما شده با شبکه ی پویا بیدار شدن و با همین شبکه خوابیدن... جالب اینه که از کارتون های ایرانی و میان برنامه های رنگارنگ با شعرهاشون خیلی خوشت میاد... وقتی آهنگ شبکه ی پویا پخش میشه(که خدا عمرشون بده میان هر کارتون این آهنگ و پخش می کنن) سریع میرقصی و شادی می کنی... الان که با بابا یه لحظه رفتی بیرون دلم برات داره پر میزنه مامان... ...
نویسنده :
ندا
20:34
سرما و بخاری
سرما تو کرج تا اندازه ای شده که خیلی ها سیستم های گرماییشون و راه انداختن... از اونجائیکه روز جمعه رو با رفتن به خونه ی مامان جون گذروندیم نشد دیروز بخاریمون و به پا کنیم... تو خونه ی مامان جون بخاریشون برات یه عضو جدید بود و کلی سرگرمت کرد... امروز صبح ساعت هشت با تبت بیدار شدم... دلت نمیخواست بیدار شی و با خوردن دارو دیگه خواب از سرت پرید... خوشبختانه تبت همون موقع قطع شد و الان فقط آبریزش بینی داری... تازه حالت کاملا خوب شده بود... خیلی ناز میای و ازم میخوای بینیتو تمیز کنم... فدای عزیز دل تمیزم برم من... ...
نویسنده :
ندا
20:30
امروزم با پسرم
امروز برنامه ی عموپورنگ و کامل دیدی و کلی شادی کردی... امروز ناخن گیرتو در آوردی و دیدم داری خودت ادای ناخن گرفتن درمیاری...منم تونستم به راحتی ناخنهای پاتو بگیرم... امروز فین گیرتو آوردی و به سمت بینیت بردی... امروز یه لیوان شکوندی... این لیوان از جهاز بابا بود که روشم یه برچسب به یادموندنی داشت... صد تیکه شد... فدای سرت گلم... با اینکه سریع اقدام کردم زیر شست پات کمی خون اومد که محل بریدگی معلوم نشد.. امروز با بابامحسن موهاتو کوتاه کردیم... من دلم نمیخواست خیلی بامزه شده بودی...ولی به قول بابا که راست هم میگفت نامنظم بنظر می رسیدی... بعد از آرایشگاه مامان و بابا،با مامان رفتی حموم آب بازی... امروز بعد از دو ...
نویسنده :
ندا
0:24
هورا همش مهمونی و گردش
هورا همش مهمونی... سیزدهم با چشم پف کرده بیدار شدی، واسه همین ترسیدم سرما خورده باشی و بچه های دیگه هم مریض بشن، نشد بریم تولد پسر دوستم کوروش جون، عوضش عصری با مامان جون و خاله ها رفتیم ختم انعام خونه ی زنداییم، تهران، که حسابی شیطونی کردی...چهاردهم رفتیم پاگشای خاله مریم... علیرضا و ابوالفضل ملیکا جون و ابوالفضل که نمیشه هیچ وقت یه عکس درست و حسابی ازشون انداخت اینجا هم که مشغول شیطنت این چند روز میگم قبل از سرد شدن هوا بیشتر ببرمت پارک... یه شب هم رفتیم خونه ی عمه زینب... جمعه هم هومن اومد خونمون وکلی باهاش بازی کردی...بعد از رفتن هومن حسابی از زور خستگی خوابیدی... بیس...
نویسنده :
ندا
14:12
کرم های شب تاب
به اندازه ای در دنیای خودمون غرق شدیم که فراموش کردیم دختربچه های سه ساله ای هستن که از شدت گرسنگی ناشی از جنگ می میرند، برادرهای کم سن و سالی هستن که برای بقای خانواده ی کوچک دو نفره ی خود دزدی میکنندو خاله های بی رحمی که از یاد می برند مهربانی را... مهربانی را بیاموزیم... مهربانی کودکی تنهاست... کرم های شب تاب عمر کوتاهی دارن، به یاد داشته باشیم؛ "فرصت زیادی نداریم"... ...
نویسنده :
ندا
6:09





